1-  به یکی از مراکزی که نشانیش را در مسجد به ما داده اند می روم تا واکسنهای مربوط به سفرهای خارجی را بزنم . به محض ورود به مرکزی که نزدیک بیمارستان طرفه است ، خانم مسئول کاغذی به دستم می دهد تا دو مبلغ روی هم 245 هزار ریال را به دو حساب در بانک ملت بریزم . می گوید : از همین امروز گران شده وگرنه 14 هزار تومان بود! من که البته خبری از قیمت قبلی نداشتم برای همین کمی تعجب می کنم . می پرسم نمی شود همین جا کارت بکشم ؟ می گوید نه ؛ حتماً باید بروید بانک ملت و فیش آن را بیاورید.

تا دروازه شمیران می روم و پول را واریز می کنم و خدمت خانوم مربوطه می رسم و ایشان هم سه سوته، دو واکسن به من می زند و خلاص !

حدود ظهر می رسم کیهان . زنگ می زنم به عمه خانوم ببینم چی کار کرده . می گوید همان اول صبح ساعت هشت هر دو واکسن را زده است . تمام کارهایش را با همین اشتیاق انجام می دهد . البته یک نوع ژن مربوط به نظم دقیق هم در او و برادر بزرگوارش وجود دارد که گاهی البته کفر آدم را در می آورد!

2-  همیشه تأکید دارم مواقع سفر،حتماً موضوع را به آقای شریعتمداری بگویم بیشتر برای دعای سفری که در گوش آدم می خواند . حتی وقتی از خانه تصمیم به سفری فوری می گیرم به ایشان زنگ می زنم و او پشت تلفن دعای سفر در گوشم می خواند و جالب اینکه می گوید : حالا گوشی را بگذار به آن یکی گوشَت . این بار هم همین کار را می کند . در اطاق سرپرستی روزنامه ، دعای سفر را می خواند و التماس دعای محکمی می گوید و از سفرهای کربلای فرزند دانشجویش( اگر اشتباه نکنم ابوالفضل) که گاهی با پای پیاده مسیر دو شهر عراق را طی می کند می گوید . یک حلالیت طلبی هم بابت استفاده گاه به گاه از رایانه کیهان و گودر بازی و وبلاگ به روز کردنهایم می کنم و ایشان هم با بزرگواری سکوت می کند !

3-  از بچه های تحریریه و بخصوص سرویس هم خداحافظی می کنم . در سرویس معارف یا همان مقالات ِ سابق ، مهرداد آزاد - دوست همیشه نکته سنج و نکته گویمان - مرا کناری می کشد و آهسته تذکری اخلاقی به من می دهد . می گوید : همه چیز تو خوب است اما این اشکالی که داری تمام آن خوبیهایت را از بین می برد . خودم هم تأیید می کنم و می گویم دعا کن امام حسین این مشکل و نقطه ضعف بزرگ مرا برطرف کند .

مهرداد از جمله دوستانی است که همیشه مرا به یاد این حدیث شریف امام صادق «ع» می اندازد که : اَحَبّ اخوانی اِلَیَّ مَن اَهدی اِلَیَّ عُیوبی (بهترین دوستان من آنانی هستند که اشکالات مرا به من هدیه کنند) و این حدیث دیگر که : اَلمُؤمِنُ مِرآتُ المُؤمِن( مؤمن آینه مؤمن است ).

راستش این اشکال بزرگی که مهرداد گفت ، خودم را هم بشدت آزار می دهد و هر چه تلاش می کنم این صفت نامطلوب را از خودم دور کنم نمی توانم . واقعاً قصد می کنم که اگر پایم به حرم آقا باز شد ، توفیق بخواهم این رفتار را ترک کنم و در عین حال به دوستانی چون مهرداد آزاد افتخار می کنم .همیشه گفته ام یکی از سه نعمت بسیار بزرگی که خداوند به من داده است و از او می خواهم این نعمت را هیچ گاه از من نگیرد دوستان خوب و بسیار خوبی است که نصیب من کرده است که نمونه اش را کم دیده ام .

4- تلفنی از چند تن از اقوام و دوستان خداحافظی می کنم . خاله جون خیلی التماس دعا می گوید و یاد آور می شود کاش مامان را هم با خودت می بردی. توضیح می دهم که اول به ایشان گفتم اما به خاطر مقدمات مراسم علی نتوانست بیاید. خاله می گوید : کاش بیشتر اصرار کرده بودی ! و من به هم می ریزم ...

5- پنجشنبه یا جمعه شب به آقای سالار زنگ می زنم که بالاخره شنبه ساعت چند و کجای ترمینال غرب باشیم ؟ نفس نفس می زند و معلوم است بشدت درگیر کارهای سفر است . تند تند می گوید : متأسفانه کارهای ویزا جور نشده اما لطفاً خیلی فوری نفری صد هزار تومن دیگر واریز کنید تا روز دوشنبه هوایی به بغداد برویم . هم خوشحال می شوم و هم ناراحت : الان که هیچ بانکی باز نیست که پول واریز کنیم ؟ شماره کارتی می فرستد و می گوید به همین شماره ارسال کنید . و اضافه می کند : البته سفر هوایی تقریبا هفتصد هزار تومن می شود اما بخشی از آن را از یک منبع تأمین کرده ایم . بعد صدای کسی که از یک آیفون جواب می دهد می آید و سالار که می گوید : از طرف آقای احسانبخش خدمت رسیده ام و خداحافظی کرده و نکرده ارتباطمان قطع می شود . معلوم است بار سنگینی از کارهای مقدماتی سفر به دوش آقای سالار  است .

فوری به یک عابر بانک می روم و دویست تومان از طرف خودم و عمه خانوم واریز می کنم و خبرش را هم می دهم تا خیال سالار کاروان ما راحت باشد . بعد به عمه خانوم خبر می دهم و می فهمم که دختر عمه بهجت برای دیدن مادرش پیش از سفر،  به ایران آمده است . برای دیدنش به منزل عمه خانوم می رویم و او هم کلی حرف و خاطره تعریف می کند و می گوید من از همان آلمان بلیط یکشنبه صبح برای مشهد گرفته بودم تا بعد از دیدن مامان، به پابوس امام رضا بروم اما این تغییر برنامه شما ، کار مرا خراب کرد و برگشتن هم نمی توانم شما را ببینم چون صبح دوشنبه بعد برای فرانکفورت بلیط برگشت گرفته ام . با این حال از هوایی شدن سفر بسیار بسیار خوشحال است بیشتر برای اینکه در این گرمای شدید ، مادرش در معطل شدنهای زیاد مرز زمینی، اذیت نمی شود.

6- پیامکی خبر می دهند که برای راحتی بچه ها ، رأس ساعت یک بعد از نیمه شب دوشنبه ، دو دستگاه اتوبوس ولوو در ابتدای خیابان آزادی برای حرکت به سمت فرودگاه امام خمینی تعبیه کرده اند . پرواز ساعت پنج صبح است و ما باید دو سه ساعت زودتر آنجا باشیم .

من اما برای رساندن مطالب مجله پاسدار اسلام  ، دو روز آخر را شبانه روز پای دستگاه نشسته ام . تا کمی کارها رو به تمام شدن می رود ، خانوم کاووسی یک فایل دیگر می فرستد و همین طور تا درست ساعت دوازده و خرده ای بعد از نیمه شب دوشنبه از پشت کامپیوتر تکان نمی خورم. کارها را یک بار دیگر یک کاسه می کنم و به نشانی حاج آقا رحیمیان و مسئول دفتر و ... می فرستم تا خیالم کاملاٌ راحت باشد .

7- ساعت دو نیمه شب آژانس می گیرم و دنبال عمه خانوم می روم . بهجت مصر است که تا فرودگاه بیاید . مانع می شوم و می گویم شما حداکثر تا در ورودی می توانی بیایی و بعد باید تنهایی در این نیمه شب برگردی . آینه و قرآن می گیرد و به هر کداممان شاخه کوچکی گل مریم می دهد و پشت سرمان آب می پاشد. تاکسی به سمت فرودگاه امام حرکت می کند در حالی که ذکر از لبهای عمه خانوم قطع نمی شود ...

دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()